یک پیشنهاد برای آزادی احمد
از میدان انقلاب اتوبوس تجریش را سوار شده بودم. به رسم ایرانیان قبل از آنکه جایی اشغال شود سریع رفتم و جایی برای خود دست و پا کردم. اتوبوس پر شده بود و عده ای هم میله ها را گرفته بودند و سرپا بودند. راننده آمد و بلیت ها را جمع کرد و اتوبوس با ناله ای راه افتاد. یک روز معمولی در تهران، مانند همه روزهای ایران؛ بی هیچ تحرکی، بی هیچ امیدی به آینده، بی هیچ جنب و جوشی در میان مردم. همه در خود فرو رفته بودند و کسی را نای حرفی نبود و سخنی. مسخ شده ایم همه مان. مسخ
اتوبوس از پل گیشا که گذشت نگه داشت و چند مسافر سوار شدند. جا برای نفس کشیدن هم کم بود. غرق در خیال خود بودم. یکی از آنطرف بلند بلند با موبایلش صحبت می کرد و در داخل اتوبوس قراردادهای کلان را به کسی در آنسوی یادآوری می کرد. کسی دیگر روزنامه شرق در دست. و آن یکی هم جزوه ای را باز کرده بود و از عقب هم صدای خانم ها می آمد که: خانم خفه شدم؛ خانم سوار نشو، جا نیست.
نمی دانم چطور شد که توجهم ناخودآگاه به مردی که گرد پیری به موهایش ریخته بودند جلب شد. لاغراندام و تکیده. آرام، بی هیچ سر و صدایی آمد بالا، ساکی را که در دست داشت بر زمین گذاشت و با یک دست میله را گرفت. نمی دانم مال چه وقت بود. شاید یک سال، یا شاید هم بیشتر گذشته باشد. مرد، کت و شلوار رنگ و رو رفته ای پوشیده بود. ظاهر بی تکلف و ساده ای داشت. از چهره اش مشخص بود که شهرستانی است و از چشمهایش مشخص که مدتی مدید نخوابیده است. در چشمهایش اشک، نه؛ بلکه همانند برکه ای که با نرم بادی سطح آن تکان می خورد؛ آب جمع شده بود گویی. توجهی به اطراف و به مردم نداشت. خواستم بلند شوم. ولی نمی دانم چه شد که نشستم تا او را ایستاده تماشا کنم. از سرتاپایش را نگاهی انداختم و بعد، چشمم به ساکی افتاد که رنگ مشکی اش در اثر گذشت زمان تا حدودی رنگ باخته بود. روی ساک اتیکتی چسبانده بودند. چشمهایم را ریز کردم تا بهتر ببینم. با دستخطی زیبا نوشته بودند: احمد باطبی!
چیزی در دلم شکست. به پیرمرد نگاه می کردم که چندان هم پیر نمی نمود ولی عجیب شکسته بود. توجهی به اطراف نداشت، نگاهش به بیرون بود و به بی انتها خیره شوده بود. و بی اختیار حوادث چند سال قبل در دلم زنده شد. همانند فیلمی سکانس به سکانس از جلوی چشمانم رد می شد اتفاقات آن روز. و آن پیراهن خونین که بربالای دستی به اهتزاز درآمده بود. و عکسی که در خاطر دانشجویان زنده است و زنده ماند: جوانی با موهای بلند که سربندی بسته است و پیراهنی خونین را بالای سر گرفته است... از جایم بلند نشدم؛ نمی دانم چرا؟ شاید می خواستم آن مرد همچنان ایستاده بماند.
و مرد تا زمانی که از کنار نمایشگاه بین المللی رد شویم همچنان ایستاده بود و به بی انتها خیره بود. اتوبوس که ایستاد مرد پیاده شد و در بین جمعیت و ماشینهایی که از اتوبان می گذشتند محو شد. مردی که داشت صحبت از قرارداد می کرد همچنان میلیون و میلیاردها را ردیف می کرد و تأکید می کرد چیزی از قلم نیفتد. مردی که شرق می خواند، روزنامه را بسته بود و در کیفش گذاشته بود و جوان جزوه به دست همچنان غرق خواندن بود... در شهر خبری نبود، مثل همیشه، مثل همه روزمرگی های مان.
شاید مردی ساک به دست را شما نیز بارها دیده باشید بی آنکه توجهتان به ساک و به مرد جلب شده باشد. مردی که هربار در کنار اوین از اتوبوس پیاده می شود و بی هیچ توجهی راه خود را می گیرد و در بین آدمهایی که هرروزه می روند گم می شود...
احمد باطبی را قهرمان نمی نامم، جوانی ست از خیل جوانان این مرز و بوم. جوانی که روزی مثل همه من و شما زندگی عادی خود را داشت. یک جوان دانشجو با انرژیی سرشار. احمد قهرمان نبود، ولی دل در سودای زندگی بهتر داشت، همانطور که تمام جوانان این مرز و بوم هستند. بلکه کس دیگری می توانست آن پیراهن را بالا بگیرد. بلکه من و توی دانشجو می توانستیم. بلکه می شد آن عکس ، عکس روی جلد بسیاری از نشریات نمی شد و او امروز زندگی اش را می کرد. ولی آیا جزای بلند کردن یک پیراهن آنقدر سنگین است؟ احمد پیش و بیش از آنکه قهرمان باشد یک انسان است. انسانی که می خواهد حرف بزند، انسانی که می خواهد نظر بدهد و انسانی که می خواهد تحول آفرین باشد. زندان جزای کدام عمل نکرده اوست؟ آیا سلاح برداشته است و علیه حاکمان گلوله شلیک کرده است؟ آیا ناموس کسی را لکه دارد کرده است؟ آیا دزدی و قتل و غارت کرده است؟ آیا اینست جزا و سزای اعتراض؟ در کدام حدیث و آیه آمده است که وی باید اینگونه مجازات شود؟ و مگر در زمان فلان خلیفه نبود که وقتی بیعت می گرفت مردی از میان جمعیت بلند شد و گفت: خلیفه, به خدا قسم اگر دست از پا خطاکنی با همین شمشیر به دو نصفت می کنم. آیا خلفای کنونی از آنان بالاترند؟
احمد دانشجو بود؛ اعتراض در ذات دانشجوست. که اگر دانشجو اعتراض نکد انتظار از چه کسی باید داشت؟ به حرمت انسانیت باید باطبی آزاد شود. حق آزادی بیان نیز کم از دیگر حقوق ندارد. آیا تنها حق مسلم ما حق داشتن هسته و پوسته است؟ انرژی هسته ای چه فایده ای دارد وقتی که نتوانی دل مردم را به دست بیاوری و رضایت آنها را شرط بقای حکومت نکنی؟
پیشنهاد من این است که دانشجویان دانشگاهها، هر روز که به دانشگاهها می روند لباسی را بپوشند که روی آن این جمله درج شده باشد: باطبی را آزاد کنید!
خرج زیادی هم ندارد. پوشیدن لباسی اینچنین جرم هم نیست.
و وقتی دانشجویان این کار را بکنند چه کسی می تواند جلوی آنها را بگیرد؟ تعداد ما زیاد است. ما خیلی هستیم و می توانیم با این کار ساده کمک بزرگی باشیم برای کسی که اکنون در گوشه ای سرد و نمور، جوانی خود را می گذراند. کسی که می توانست ما و شمای دانشجو باشد. کسی نمی تواند تعداد زیادی دانشجو را به صرف پوشیدن لباس بازداشت کند یا به کمیته انضباطی بکشاند. و مگر جلوی چند نفر را می توانند بگیرند وقتی که همه اینگونه بپوشند، اینگونه بیندیشند و اینگونه بخواهند؟ و اگر کس دیگری را هم از دانشجویان به این جرم بگیرند اسم او هم به لباسها اضافه شود. روی این پیشنهاد فکر کنید. این حداقل کاریست که دانشجویان می توانند انجام دهند. کافیست من و تو ما شویم. کافیست که بخواهید و بخواهیم. ما می توانیم.
......................................................
دوستانی که موافقند،لطفا این لینک را معرفی کنند یا درباره آن بنویسند. احمد اکنون به یاری ما و شما نیاز دارد.
|
+| نوشته شده توسط
سعید در یکشنبه ششم اسفند 1385
|